اوایل حالش خوب بود؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلاً طبیعی نبود. همش بهم نگاه میكرد و میخندید. به خودم گفتم: عجب غلطی كردم قبول كردمها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم. خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممكن بود همه چیزو به هم بریزه و كلی آبرو ریزی میشد. اونشب برای اینكه آرومش كنم سعی كردم بیشتر بهش نزدیك بشم و باهاش صحبت كنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. یه باره بیمقدمه گفت: توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینكه چیزی بگم گفت: وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه. انگار دارم رو ابرا راه میرم.... روی ابرا كسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فكر میكنی من دیوونهام؟؟؟... اما اون از من دیوونه تره. بعد بلند خندید و گفت: آخه به من میگفت دوستت دارم. اما با یكی دیگه عروسی كرد و بعد آروم گفت: امشبم عروسیشه
نگارش در تاريخ سه شنبه 14 خرداد 1392برچسب:دیونه ی عاشق, توسط k@n@n
درباره وبلاگ
آخرين مطالب
•
پست اخر
•
تسلیت
•
...
•
شک
•
قانع
•
او
•
رقیب
•
خیانت
•
اشک
•
کااااااش
•
سیگار
•
خوشبخت
•
تعویض
•
ریل قطار
•
خبرهایم
•
قربانی
•
نیستم!!!
•
فکرنکن
•
بازی
•
بی وجدان
•
حوا
•
کافیست
•
گفت بیا
•
برنگرد
•
!!!
•
بهانه
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 64
بازدید هفته : 115
بازدید ماه : 79
بازدید کل : 60841
تعداد مطالب : 147
تعداد نظرات : 91
تعداد آنلاین : 1



